تبليغاتX
دیدار

شاهین نجفی خواننده ملعون که مدتی است به خارج از کشور گریخته است در تازه ترین اثرش هتاکانه مقام شامخ ائمه را مورد جسارت قرار داده و با بیان الفاظی رکیک که از بیان آن معذوریم قلب همه دوست داران اهل بیت را جریحه دار کرده است.

ما نیز به نوبه خود این عمل قبیح را محکوم می نماییم.اطلاعات بیشتر را در پیوند های روزانه ببینید.


برچسب‌ها: شاهین, ملعون, خواننده, ائمه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:18  توسط محسن  | 

به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس، سایت حرف تو به نقل از وبلاگ محجبه ها فرشته اند نوشت: این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می‌کند... بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:

"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...

سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.

دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...

در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم...

می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است...

از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند.

کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...

برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد.

آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...

تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد...

همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم ...

به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.

هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند...

پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..."


برچسب‌ها: طلائیه, حاج آقا, معجزه, اتوبوس, خاطره
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:1  توسط محسن  | 

فارس: تهران زندگی می‌کردم، کارم در زمینه کامپیو‌تر بود، روزی از تلویزیون یکی از نمازهایی را که آیت‌الله بهجت (ره) می‌خواندند را دیدم و لذت بردم.

تصمیم گرفتم به قم بروم و نماز جماعتم را به امامت آیت‌الله بهجت (ره) بخوانم، همین کار را هم کردم، به قم رفتم، دیدم بله‌‌ همان نماز باشکوهی که در تلویزیون دیدم در قم اقامه می‌شود، نمازهای پشت آقا بسیار برایم شیرین و لذت بخش بود، برنامه‌ام را طوری تنظیم کردم که هر روز صبح بروم قم و نماز صبحم را به امامت آقای بهجت بخوانم و به تهران برگردم.

یک سال کارم همین شده بود، هر روز صبح می‌رفتم قم نماز می‌خواندم و برمی‌گشتم، در این زمان شیطان هم بیکار ننشسته بود، هر روز مرا وسوسه می‌کرد که چرا از کار و زندگی می‌زنی و به قم می‌روی؟ خوب همین نماز را در تهران بخوان و ….

کم کم نسبت به فریادهای آیت‌الله بهجت (ره) هنگام سلام دادن آخر نماز حساس شده بودم، آخه چرا آقا فریاد می‌کشه؟ چرا داد می‌زنه؟ چرا با درد سلام می‌ده؟ حساسیتم طوری شده بود که خودم قبل از سلام‌های آقا سلام می‌دادم.

به خودم گفتم من اگر نفهمم چرا آقا موقع سلام آخر نماز فریاد می‌کشه دیگه نمی‌ام قم نماز بخونم، همون تهران می‌خونم، این هفته هفته آخرمه …

یک روز آومدم و رفتم دم درب منزل آقا، در زدم، گفتم باید بپرسم دلیل این فریادهای بلند چیه، رفتم دیدم آقا می‌ه‌مان داشتند، گوشه اتاق نشستم و در افکار خودم غوطه‌ور شدم، تو ذهن خودم با آقا حرف می‌زدم، آقا اگر بهم نگی می‌رم هان! آقا دیگه نمی‌ام پشتت نماز بخونم هان! تو همین افکار بودم که آیت‌الله بهجت انگار حرفامو شنیده باشه سر بلند کرد و به من خیره شد، به خودم لرزیدم، یعنی آقا فهمیده من چی می‌گفتم؟ من که تو دلم گفتم، بلند حرفی نزدم، چطور شنید؟

سرم را پایین انداختم و آرام از مجلس خارج شدم و به تهران برگشتم، در راه دائما با خودم می‌گفتم آقا چطور حرف‌های من را شنید؟ در همین افکار بودم تا اینکه شب شد و خوابیدم، در خواب دیدم پشت آیت‌الله بهجت (ره) ایستادم و در صف اول نماز می‌خوانم، متعجب شدم، در بیداری اصلا نمی‌توانستم به چند صف جلو برسم چه برسد به اینکه برم صف اول!

خوشحال بودم و پشت آقا نماز می‌خواندم، یک دفعه تعجب کردم، دیدم در جلوی آقا، روبروی محراب یک دربی باز است به یک باغ بزرگ و آباد، آخه این در رو کی باز کردند؟ اصلا قم چنین باغ بزرگی نداره، تعجب کردم، باغ سر سبز و پر از میوه‌ای بود، خدای من این باغ کجا بوده؟ در همین افکار بودم که به سلام آخر نماز رسیدیم، در انتهای نماز و هنگام سلام نماز درب باغ محکم بسته شد، یک لحظه از خواب پریدم.

یعنی من خواب بودم؟ آقا جواب سئوال من رو در خواب دادند، پس راز این فریاد بلند آقا هنگام سلام نماز درد دل کندن از آن باغ آباد و بازگشت به زمین خاکی بود؟ به دلیل این درد آقا فریاد می‌کشید، من جواب سئوالم رو گرفته بودم و پس از آن سه سال دیگر عاشقانه هر روز صبح برای نماز به قم می‌رفتم و سپس به تهران بازمی‌گشتم تا آقا رحلت کردند.»

این مطالب خاطرات یکی از نمازگزاران حضرت آیت‌الله العظمی بهجت (ره) بود که توسط پسر این مرجع تقلید فقید در مراسم سالگرد حضرت آیت‌الله بهجت (ره) در مسجد صاحب الزمان (عج) ورامین بازگو شد.

برچسب‌ها: بهجت, نماز, تهران, قم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:6  توسط محسن  | 


برچسب‌ها: امارات, شرح
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:53  توسط محسن  | 

فارس: بار‌ها و بار‌ها از مقام مادر گفتیم و نوشتیم. از صبوری و مهربانی‌اش، از نجابت دستان آسمانی‌اش، اما نگفتیم آن‌که عزیز کردهٔ سال‌های جوانی‌اش را به مسلخ عشق می‌فرستد در دلش چه غوغایی است. مگر می‌شود جوان رعنا قامتت را، پارهٔ جگرت را به میان آتش بفرستی، بی‌خیال روزگار را سپری کنی.

حاجیه خانم سیده هنده حسینی مادر شهیدان محمد و جابر آقاجانی خاطرات آن روز‌هایش را برایمان به تصویر می‌کشد.

محمد طاقت دیدن دستان تاول زده‌ام را نداشت. خیلی کوچک بود. یک‌بار گفت: «مادر ما حاضریم گرسنه بمانیم ولی شما کارگری نکنید. جابر مسئول پایگاه بسیج محل بود. و محمد قاری قرآن و چه صوت زیبایی داشت. هنوز هم قرآن محمد را روی طاقچهٔ خانه می‌گذارم تا هروقت دلم برای دیدنش تنگ می‌شود به یاد او چند آیه بخوانم.

از کدام‌یک از پاره‌های جگرم بگویم. از جابر بگویم که یک‌بار کت و شلوار زیبایی پوشید و گفت: «مادر الآن داماد شدم». انگار دنیا را به من داده بودند. شوخی او را جدی گرفتم و صحبت ازدواج را پیش کشیدم، اما او دلش جای دیگری بود. خندید و گفت: «مادر: همسر من تفنگ است».

و حالا همیشه حسرت می‌خورم چرا او را در لباس دامادی ندیدم. جوان بود و شوق زندگی داشت. هردو از کنارم پر کشیدند آرام. خودم خواسته بودم. خودم آن‌ها را به قربانگاه فرستادم. تا اسماعیلی شوند برای حسین زمان. حتی یادم هست وقتی جابر به مرخصی آمد. گفتم: «چرا آمدی مگر نرفته بودی که شهید شوی؟» آن روز همه به من با تعجب نگاه کردند.

جابر گفت: «انشاالله شهید می‌شوم مادر» شاید غریب باشد که خودت فرزندت را به پیشواز مرگ بدرقه کنی. اما با صلابت بدرقه کردم. جابر به قولش عمل کرد و در عملیات کربلای ۵ آسمانی شد.

اما خبر شهادت محمد پا‌هایم را ناتوان ساخت. در بازار فروش ماست و سبزی بودم که گفتند محمد شهید شد. همان‌جا بی‌هوش بر زمین افتادم. محمد به مولایش اباالفضل العباس (ع) اقتدا کرد. درکردستان با دست‌های شکسته و چشمان از حدقه بیرون آمده به استقبال مرگ سرخ شتافت.

حاجیه خانم هنوز هم یک آسمان صبر در سینه دارد و یک کهکشان امید در نگاهش موج می‌زند


برچسب‌ها: شهید, مادر, آیه, داماد, حسین
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:29  توسط محسن  | 

چندی پیش آقای سلحشور صحبت هایی در مورد فساد در سینما بیان کرد که داد خیلی ها بالا رفت.

اتهاماتی بهخود او وارد کردند، بیانیه دادند و ...

اما حالا آنقدر وضع خراب شده که که این موضوع تیتر اول خبرها شده و هر روز می بینیم یک بازیگر، از یک دیدگاه تازه و یک فساد پرده برداری می کند.

ما اگر یک نگاه اجمالی به فیلمها و بازیگر های خودمان و غربی ها بیندازیم و اخبار پیرامونی را بررسی کنیم شاید موارد زیر را مشاهده کنیم:

فساد غربی ها جزء فرهنگشان بوده  و بروز آن در فیلمهایشان بعید نیست. ولی ما چرا؟؟؟

غربی ها قسمتی از هدفشان در تولید فیلم های فاسد، بی هویت کردن جوانان است. ولی ما چرا؟؟

غربی ها از فساد و ابتذال فیلمهای خودشان به ستوه آمده اند و به سمت فیلمها و سریالهای ایرانی آمده اند. ولی ما چرا؟؟؟

و موارد مختلف دیگر. پس باز هم به گوش باشیم و به هوش که ذهن و فکر جوانان ما اینگونه مشغول بازیگر نماها نشود. و البته بپذیریم که این فساد وجود دارد. البته بپذیریم نه به این معنا که با آنن کنار بیاییم. بلکه منظور اینکه در مقابل کسی که آمده و گفته فساد هست، جبهه گیری نکنیم بلکه با مشاهده بازیگرانی که به مسائل اخلاقی مقید نیستند نشان بدهیم که محبوبیتی برای ما ندارند تا متوجه اشتباه خودشان بشوند. در این خصوص بیانیه بدهیم، اگر جایی آنها را دیدیم به جای امضا گرفتن به آنها تذکر بدهیم.

شاید بگوییم به ما چه! مسئولین باید اقدام کنند. ولی اینگونه نیست. امر به معروف وظیفه یکایک ماست. در داستان قوم لوط می خوانیم، علت عذاب قوم این بود که عده ای گناه می کردند و دیگران هم به آنها تذکر نمی دادند.

حالا عذاب قوم ما چه خواهد بود، کوچکترین آن اینست که جوان ما وقتی اشتباه می کند، در جواب تذکر می گوید فلان بازیگر اینگونه رفتار کرد. پس لازم است به نحوی به این بازیگران بفهمانیم و از آنها بخواهیم که چگونه رفتار کنند.


برچسب‌ها: فساد, جبهه, بازیگران, عذاب, جوانان
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 6:13  توسط محسن  | 

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت ,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.  یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری


برچسب‌ها: کلاه, داستان, نوه, جنگل, پدر
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 21:34  توسط محسن  | 

دشمن وقتی در خیال های خام خود فرو می رود، ناگهان با یک حرکت ملت ایران، رویایش به کابوس تبدیل می شود.

زنان همواره به عنوان صاحبان این انقلاب، نقش آفرینی کردند. چه در پیروزی انقلاب چه زمان جنگ و چه بعد از آن.

در حالی که دشمن فکر می کند، به خیال خود با جنگ نرم، ایمان جوانان و زنان مسلمان ایرانی را ضعیف کرده است، ناگهان مواجه می شود با شیر زنانی که با تمرینات سخت خودشان را حتی برای جنگ تن به تن آماده کرده اند. مرحبا با زنان ایرانی نینجاکار.

قابل توجه آنهایی که می گویند، حجاب نوعی مانع است.


برچسب‌ها: نینجا, زنان, انقلاب, جنگ نرم, پیروزی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 8:29  توسط محسن  | 

بالاخره وارد ماه اسفند شدیم و تنها ۱۲ روز تا یک خبر مهم باقی مانده است.

غلام همت شما در ۱۲ اسفند هستیم


برچسب‌ها: 12 اسفند, ماه, غلام, روز, خبر
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 16:47  توسط محسن  | 

شهر یثرب شده پر نور، صفا می آید

که پیمبر ز برِ عرش خدا می آید

نه فقط بهر رسالت شده مولود که او

بهر فرماندهی کل قوا می آید

مطرب عشق صدا کن که بخواند هر دم

که به زخم دل عشاق دوا می آید

ایستادم بشمارم به شب میلادت

چقَدَر بر در بیت تو گدا می آید

با تشکر از فانوسhttp://www.fanoooss.blogfa.com


برچسب‌ها: میلاد, یثرب, عشاق, فرماندهی, صفا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 13:54  توسط محسن  |